حكيم ابوالقاسم فردوسى
611
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه تنها بر او بجنگ آمدى * چو رفتى برزمش درنگ آمدى كسى را كجا فرّ يزدان نبود * و گر اختر نيك خندان نبود همه خاك بودى بجنگ پشنگ * از ايران بدين سان شدم تيز چنگ بدين پنج هفته كه من روز و شب * همى بآفرين برگشادم دو لب بدان تا جهاندار يزدان پاك * رهاند مرا زين غم تيره خاك شدم سير زين لشكر و تاج و تخت * سبك بار گشتيم و بستيم رخت تو اى پير بيدار دستان سام * مرا ديو گويى كه بنهاد دام بتارىّ و كژّى بگشتم ز راه * روان گشته بىمايه و دل تباه ندانم كه بادافره ايزدى * كجا يابم و روزگار بدى چو دستان شنيد اين سخن خيره شد * همى چشمش از روى او تيره شد خروشان شد از شاه و بر پاى خاست * چنين گفت كاى داور داد و راست ز من بود تيزى و نابخردى * توى پاك فرزانهء ايزدى سزد گر ببخشى گناه مرا * اگر ديو گم كرد راه مرا مرا ساليان شد فزون از شمار * كمر بستهام پيش هر شهريار ز شاهان نديدم كزين گونه راه * بجستى ز دادار خورشيد و ماه كه ما را جدايى نبود آرزوى * ازين دادگر خسرو نيك خوى سخنهاى دستان چو بشنيد شاه * پسند آمدش پوزش و نيك خواه بيازيد و بگرفت دستش بدست * بر خويش بر خودش بجاى نشست بدانست كو اين سخن جز به مهر * نپيمود با شاه خورشيد چهر [ اندرز كردن كىخسرو به ايرانيان ] چنين گفت پس شاه با زال زر * كه اكنون ببنديد يك سر كمر تو و رستم و طوس و گودرز و گيو * دگر هر كه او نامدارست نيو سراپرده از شهر بيرون بريد * درفش همايون بهامون بريد ز خرگاه و ز خيمه چندانك هست * بسازيد بر دشت جاى نشست درفش بزرگان و پيل و سپاه * بسازيد روشن يكى رزمگاه چنان كرد رستم كه خسرو بگفت * ببردند پرده سراى از نهفت بهامون كشيدند ايرانيان * بفرمان ببستند يك سر ميان سپيد و سياه و بنفش و كبود * زمين كوه تا كوه پر خيمه بود ميان اندرون كاويانى درفش * جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش سرا پردهء زال نزديك شاه * بر افراخته زو درفش سياه بدست چپش رستم پهلوان * ز كابل بزرگان روشن روان بپيش اندرون طوس و گودرز و گيو * چو رهام و شاپور و گرگين نيو پس پشت او بيژن و گستهم * بزرگان كه بودند با او بهم شهنشاه بر تخت زرّين نشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست بيك دست او زال و رستم بهم * چو پيل سر افراز و شير دژم بدست دگر طوس و گودرز و گيو * دگر بيژن گرد و رهام نيو نهاده همه چهر بر چشم شاه * بدان تا چه گويد ز كار سپاه بآواز گفت آن زمان شهريار * كه اى نامداران به روزگار